mosafere tanha
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. گفتی دوستت دارم و رفتی.من حیرت کردم.از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و تنهایی و شاید هم عشق.با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت.گفتم عشق را نمی خواهم.ترسیدم و گریختم.رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.جای خلوتی بود وسط نیستی.گفتی هستم.نگریستم اما چیزی نبود.گفتم نیستی باز گفتی هستم.بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی!!اینجا جز من کسی نیست.بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت.من داغ شدم،گر گرفتم،گیج شدم! بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم.گفتم هستی!تو هستی!این من هستم که نیستم.گفتی غلطی و این هنوز پیش از قصه ی دستان تو بود. وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه.از پاره ابرهای هجر باران شوق بارید و این تکه گوشت افتاده در قفسه ی سینه ام را آتش زد.و من ذوب شدم و پروانه ها نه،فرشته ها حیرت کردند و این وقتی بود که هنوز دستانت انگشتانم را نبوییده بود. و چه رویایی! که تبه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیتها که به آسانی یک رشته گسست. چه امیدی چه امید؟ چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند. که پر پاک پرستوها را بشکستند و کبوترها -آه کبوترهارا... و چه امید عظیمی که به عبث انجامید در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری! تو توانایی بخشش داری. دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد. چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی. حمید مصدق چرا دنیا نمی فهمد که آنجا پای دیوار دختری آرام وغمگین می دهد جان و مردکی با صورتی آرام و مهتابی امان می خواهد از طوفان نسیمی سرد و بی پروا می زند سیلی به گوش کودکی تنها چرا دنیا نمی فهمد که در یک خانه ای انتهای کوچه ای تنگ و تاریک عده ای هستند که می خواهند مرگ خود را از خدا یا کلاغی روی بام می کند راز و نیاز یا که آنجا اسب تنها می دود شیهه کشان چرا دنیا نمی فهمد که آنها باری غمگین و دردآلود به او دل بسته اند! تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جای زندگی سبز است هنوز پنجره باز است انگار تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها چمن هاو شعمدانیها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند تمام گنجشکان در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند انگار تو را به نام صدا می کنند هنوز ترا از فراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درختها لب حوض درون آینه ی پاک آب می نگرند! تو نیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من چه نیمه شبها کز پاره های ابر سفید به روی لوح سپهر تو را چنان که دلم خواست ساخته ام چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر بچشم همزدنی میان آن همه صورت تو را شناخته ام به خواب می ماند تنها به خواب می ماند! چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه در این خانه ست غبار سربی بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است غروبهای غریب در این اوراق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمارست دو چشم خسته ی من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار؟ تو نیستی که ببینی! فریدون مشیری وای باران! باران! شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم دور وای باران باران پر مرغ نگاهم راشست خواب رویای فراموشیهاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم و ندایی که من می گوید: "گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است." دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند آسمانها آبی پر مرغان صداقت آبیست دیده در آیینه ی صبح تو را می بیند از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم یاک سحر نه از آن پاکتری تو بهاری؟ نه بهاران از توست از تو می گیرد وام هر بهار این همه زیبایی را. هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم از تو! حمید مصدق با من اکنون جه نشستنها خاموشیها با تو اکنون چه فراموشیهاست چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد! من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی از کجا که من و تو شور یک پارچگی را در شرق باز برپا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟ چه کسی پنجه در پنجه ی دشمن دون آویزد؟ دشتها نام تو را می گویند کوهها شعر مرا می خوانند کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت دشت باید شد و خواند در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟ در تو این قصه ی پرهیز که چه؟ در من این شعله ی عصیان نیاز در تو دمسردی پاییز که چه؟ حرف را باید زد! درد را باید گفت! سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سروراور مهر .... سینه ام آیینه ایست با غباری از غم تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار .... من چه می گویم آه.... با تو اکنون چه فراموشیها با من اکنون چه نشستنها خاموشیهاست تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من من اگر برخیزم تو اگر بر خیزی همه بر می خیزند.... حمید مصدق یهو نمی دونم چی شد!!!!احساس می کنم مسیر و اشتباه اومدم!!!بالاخره به بن بست خوردم!!!!این مسافر راهشو اشتباه انتخاب کرده بود!!اولی حالا دیگه نمی خوام اشتباه برم!!واسم دعا کنین!!!این مسیر جدید عین یک جاده هست!!!ایه جاده ای از اول تا آخرش توی مهه!!!حتی به قدمهایی که دارم بر می دارم هم اطمینان ندارم!!!همین اول جاده به یه دوراهی بر خوردم!!!یه مسافرم که کسی نمی تونه بهش کمک کنه!!انتخاب فقط با خودشه!!خود خودش!!! نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها کشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره می کشانیم فراتر از ستاره می نشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان به بیکران به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره اب می شود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به رو ی گاهواره های شعر من نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود. فروغ فرخزاد
تو باشی..منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..
من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..
تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..
رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم..
از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..میترسیدم..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود..ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..
بگم خوشگل شدیاااا..
که همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش..خب؟
ميدونم بري ديگه بر نميگردي
رفته از ياد تو حرفايي که گفتم
ديگه کم کم دارم از چشات ميفتم
تو بگو بي تو به عشق کي بنازم
دارم اين زندگي رو به چي ميبازم
تو بري مثل تو از کجا بيارم
تو نباشي ديگه سايه اي ندارم
ندارم
تو گوشم داد ميزني به پات نسوزم
نميدوني بي تو مرگه شب و روزم
ديگه طاقت نداره اين دل داغون
عاشقي توي چشات نميشه پنهون
تو بگو بي تو به عشق کي بنازم
دارم اين زندگي رو به چي ميبازم
تو بري مثل تو از کجا بيارم
تو نباشي ديگه سايه اي ندارم
اگه اين سوال کهنه بي جوابه
اگه حتي تو رو داشتن مثل خوابه
بزار اين خيال خوش منو بگيره
بزار اين قصه با دست تو بميره

| Design By : Night Skin |


